- تاریخ: 1401/10/20 ساعت: 14:57
بر نمیگردی؟؟ برنگردی باور کن خدا هم که باشی کافر می شوم...
نفس - تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 0:38
دروغ میگویند همه دروغ میگویند عشق فراموش کردنی نیست دروغ میگویند چاره فراموشی عشق مرگ است مرا ببین، هنوز زنده ام، هنوز نفس میکشم مثل بیمار مرگ مغزی!!
دل پر - تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 22:55
خوب خوب که فکر می کنم میبینم عاشق ات هم که بشوم تازه می شوی مثل او !! نمی شناسی اش ؟؟ همان که عاشقانه رهایش کردم پی نوشت: ۱.به قل پنگول خان : پاش که بیافته ما هم دل پری داریما ۲.خوابم که نمی بره مدام به تو فکر می کنم به تو که وجود واقعی نداری ۳.گیریم دروغات و باور کردم با راستات چیکار کنم
فراموش نشدنی - تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 22:55
تو رفتی گم شدی تو شلوغی شهر پشت این همه هیاهو و برج های بلند من تو خیالم, می بینم تو برگشتی با همون نگاهای نگران و همون دستای سرد با کلی حرف واسه گفتن و کلی وقت واسه موندن... ته نوشت: بعضی وقتا عجیب ترین جیز دنیا میشه یه روز بارونی که یادشه هنوز و سخت ترین کار دنیا میشه یه خداحافظی
بی کاری - تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 22:55
این روز ها به جز شمارش قطره های باران کاری ندارم بارانی که نمی بارد . نمی بارد که نبارد به درک !! نمی دانم با بیکاری ام چه کنم چرت نوشت: ۱. آرزوهایم قد کشیده اند دارند به آسمان می رسند آسمانی ابری ۲. خسته شدام از بس از درد و غم نوشتم هه... شاید از این به بعد جک بنویسم
احمق - تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 22:55
آدم ها یا احمق اند یا شاعر مرا که می بینی نه شاعرم نه احمق!!؟؟ چون اصلا آدم نیستم پ.ن: ۱. به خیال خودم هم شعر نمی گویم شر می گویم باور می کنی ؟ ۲. بد نیست برا بهتر دیدن بعضی چیزا بیای این ورِ پرچین از دور نگاهت و نمی فهمم ۳. چشمات و ببند حرف نزن فقط بنویس من فقط نوشته هات و دوست دارم میفهمی چی می گم...
دست روی دست - تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 22:55
۱ دست روی دست گذاشته ای تا دست از سرت بر دارم دست روی دست بگذارم دست از دلم بر می داری ۲ دست روی دست گذاشته ای تا دستی دستی از دست بروم مگر نمی دانی بدون دست هایت قلبم ضربان ندارد ۳ دست روی دست گذاشته ای برای چه اینجا کسی تب ندارد تا محتاج دست های سرد تو باشد ۴ دست روی دست گذاشته ای تا برای گرمای تا...
مترسک - تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 22:54
این داستان تا ابد ادامه دارد کلاغ ها از مترسک ها می ترسند مترسک ها کلاغ ها را می ترسانند و بیچاره کلاغی که عاشق مترسک می شود!!!
خاطرات - تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 22:54
تمام خاطرات ما همین بود آمدی ماندی رفتی همین... پ.ن: آمدنت سه ساله شد رفتنت را نمی دانم
حرف آخر - تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 22:54
ق.ن: خاک رس تعطیل شد به چه درد می خورد این همه نوشته خاک خورده این همه عشق های بدرد نخورده هان نترس بگو به چه درد می خورد؟ به چه درد می خورد این همه غم آفتاب خورده این همه انتظار ترک خورده بگو بگو دیگه لعنتی نمی خوای بگی خودم می دونم دیگه بدردت نمی خوره این آدم از قبل مرده این قلب از چند جا وصله خور...
سلام - تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 22:54
اومدم!!! حالا که مطمئنم دیگه کسی نیست... پ.ن: حس عجیبی داره، عین آدمی میمونه که بعد سالها دوری از خونه اش به شهرش برگشته و شهرش بخاطر جنگ نابود مثل چرنوویل. پ.ن۲: چقدر خوبه هیچ کس نبودن هااااا هیچ کس ندیدن هااااا هیچ کس نگفتن هااااا هیچ کس نرفتن هاااااا
لجن - تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 22:54
شیطان شده ام این روز ها سنگ ام میزنند همه برنگرد ضربه از خودی درد دارد، فرق دارد پ.ن: نفسی تازه کن و اره بکش شاخه بریز... به غم جوجه کلاغی که منم فکر نکن.

برچسب‌های مرتبط

نفس عمیق | نفس الحنين | نفس اماره | نفسيتي تعبانة | نفسنة حلقة امس | نفس تنگی | دل پر شاعری | دل پر اشعار | دل پریشون پریشون پریشون | دل پریشانم که از بابم